تبلیغات
شاهزاده خون اشام - عشق یعنی دیوانگی ( 5 )

عشق یعنی دیوانگی ( 5 )

سلام به همه دوستای خوبم


  قسمت جدید رمان اومد


  اما متاسفانه این میهن بلاگ 


را خدا بگم چیكارش نكنه


  كلی رمان تایپ كرده بودم


كه به لطف میهن بلاگ همشون


پریدن البته یه شانسی كه اوردم


^_^ یه جای دیگه كپی داشتم ^_^


خب حالا برین ادامه واسه خوندن رمان


اما قبلش یه چیزی بگم بعد برین


اول اینكه همه نظر بدن و گرنه


كلاهامون میره تو هم


دوم اینكه من رمان خیلی نوشته بودم



اما به خاطر حجم زیادش نشد همه ی



رمان را بزارم برای همین این قسمت



تعیین نمیكنم چندتا نظر اماااااا



همه نظر بزارن وسعی كنین نظرا



از 25 تا به بالا باشه



مرسی اه



^_^ خب برییییین اداااامههههه ^_^









دیگه كم كم داشت گریم میگرفت اما نه من نباید گریه كنم من باید همیشه سفت و بی احساس باشم

یه چند دقیقه سكوت شد نه من چیزی میگفتم نه اون كه یه دفعه یه درد عجیبی پیچید تو كل بدنم

-لعنتی اخه الانم موقع درد گرفتنه ؟؟؟؟؟

از شدت درد پاهام بی حس شده بودن دیگه نمیتونستم روی پاهام وایسم نزدیك بود بیفتم تو بغل كنیمیتسو كه خودمو كشیدم

اونطرف و سعی كردم خیلی اروم بشینم روی زمین كه كنیمیتسو متوجه حال بدم نشه اما اینقدر حالم بد بود كه فكر كنم صورت

جار میزد خوب نیستم كنیمیتسو هم كه متوجه حال بدم شده بود نشست روی زمین و باحالت ترس و نگرانی نگام كرد و گفت

كنیمیتسو : ل ..... لیندا ( مكث كوتاه مدت ) یه دفعه چت شد ؟ حالت خوبه ؟؟؟؟

یه لبخند كمرنگی زدم و گفتم

-اره خوبم فقط یه لحظه سرم گیج رفت اینم به خاطر خستگی تازه از راه رسیدن استراحت كنم خوب میشم

كنیمیتسو : مطمئنی ؟؟؟؟؟  اگه به خاطر حرف های من ناراحت شدی معذرت میخوام !!!!!! ببخشید یكم عصبانی بودم

-نه ... گفتم كه یكم استراحت كنم خوب میشم فقط اگه میشه به راننده بگو كه منو برسونه خونه

كنیمیتسو : باشه پس منم باهات میام خونه

كنیمیتسو كمكم كرد تا بلند شم بعدشم جلو جلو رفت تا با بچه ها خداحافظی كنه منم پشت سرش میرفتم و سعی میكردم قیافم و

 عادی نشون بدم تا كسی متوجه حالم نشه كنیمیتسو خیلی سریع با بچه ها خداحافظی كرد و باهم رفتیم سمت ماشین سوار ماشین

شدیم و كنیمیتسو به راننده گفت كه حركت كنه دوتاییمون عقب كنار هم دیگه نشسته بودیم و من از پنجره خیابون ها را تماشا

 میكردم كه با صدای كنیمیتسو چشم از خیابون ها گرفتم

كنیمیتسو : لیندا میشه یه چیزی بگی ؟؟!! دلم واسه صدات واسه شوخی ها و بازی های بچه گیامون خیلی تنگ شده !!!!!!!!!!

بعد از یه مكث طولانی گفتم

-.............. چی بگم ؟! .......... حرفی ندارم كه بزنم !!! دلایل كارام و توضیح بدم یا درمورد زندگی مزخرفه زوریم حرف

بزنم ؟؟؟!!!!!

كنیمیتسو اومد در جواب حرفم چیزی بگه كه راننده گفت

راننده : اقا رسیدیم پیاده نمیشین

كنیمیتسو : ا...اها خیلی خب باشه .... ممنون

راننده : حالا من چیكار كنم اقا ؟

كنیمیتسو همین طور كه داشت از ماشین پیاده میشد به راننده گفت

كنیمیتسو : هیچی دیگه ماشین و پارك كن توی خونه برو سر زندگیت نگران بابا اینا هم نباش بابا امشب خیلی شارژ بود گفت :با

اون یكی ماشین خودشون میان ، میخواد امشب خودش رانندگی كنه !!

راننده : خیلی خب پس من میرم ماشین ببرم توی خونه كاره دیگه ای ندارین اقا ؟؟!

كنیمیتسو : نه ممنون

منم از ماشین پیاده شدم و با كنیمیتسو دوتایی رفتیم توی خونه وقتی رفتیم داخل صدای سوزی كه هی غر غر میكرد پیچیده بود

 توی كل خونه

سوزی : نهههههههههه اینا را كه نباید بزارین اینجا اینا همشون باید برن توی انبار ! بعدشم این چه وضع گرد گیری كردنه اخه ؟

مگه نمیدونید لیندا خانوم خیلی روی نظم و ترتیب حساسن اخه چرا این طوری سر سری كار كردین ؟ اییییییی بااااابااااااااا حالا

اگه اقا بیان من چی جوابشونو بدم ؟! حتما خیلی عصبانی میشن زود باشین دوباره دست به كار شین اقا این همه سفارش

كرده بودن كه این اتاق را به بهترین شكل واسه لیندا خانوم اماده كنیم این بهترین شكلههههههههههه ؟؟؟؟؟؟

من متعجب وسط سالن وایساده بودم و به بالا جایی كه صدای سوزی ازش میومد خیره شده بودم و كنیمیتسو هم كنارم وایساده

بود  یه دفعه كنیمیتسو داد زد

كنیمیتسو : باز چی شده سوزیییییییییی ؟؟؟؟ این سر و صدا ها واسه چیه ؟؟؟؟ همسایه بیدار شدنااااااااا !!!!!!!!!!

سوزی كه تازه متوجه شده بود ما اومدیم بدجور جا خورد و تند و تند از پله ها اومد پایین و همین طور كه زیر لب غر غر مكرد

گفت

سوزی : ا .....ا ...سلام اقا شما كی اومدین ؟؟؟؟؟

كنیمیتسو : اخ سلام .... ببخشید یادم رفت همین الان رسیدیم

سوزی : پس اقا كجان ؟؟!

كنیمیتسو : اونا هنوز مراسمشون تموم نشده منو لیندا خسته بودیم زود تر از بقیه اومدیم

سوزی كه هنوز متوجه حضور من نشده بود یه نگاه بهم انداخت و گفت

سوزی : لیندااااا چت شده ؟؟؟! چرا اینقدر رنگت پریده ؟؟؟؟

-چیزی نیست یكم خستم میشه برم استراحت كنم ؟!

سوزی : ا .... اخه هنوز اتاقت اماده نشده !! اقا را هم كه تو میشناسی دوست ندارن

پریدم وسط حرفش و گفتم

-اشكالی نداره من خودم برای بابا توضیح میدم

سوزی : نمیدونم چی بگم ! اخه قیافتم اینقدر خسته و رنگ پریدست كه میترسم بگم صبر كن تا اتاقت اماده بشه میترسم یه دفعه

غش كنی !!!!!!

همین طور كه داشتم از پله ها میرفتم بالا كه برم توی اتاقم امدم جوب سوزی را هم بدم كه كنیمیتسو گفت

كنیمیتسو : اشكالی نداره برو توی اتاق من بخواب منم همین جا یا توی اون یكی سالن روی كاناپه میخوابم ، سوزی راست میگه

اگه یه دقیقه دیگه اینجا وایسی پخش زمین شدی !!!!!!!

من دیگه از شدت ضعف و درد هیچی نمیفهمیدم گفتم

-نمیدونم هر كار میخواین بكنین بكنین فقط من یه جایی كه بتونم بخوابم واسم كافیه

كنیمیتسو همین طور كه روی كاناپه نشسته بود و این پا اون پا میكرد گفت

كنیمیتسو : اتاقم اون بالاست كنار اتاق كار بابا

ازپله ها رفتم بالا كه پله اخریه نمیدونم چی شد كه ندیدم و تالاپ خوردم زمین اینقدر حالم بد بود كه

نمیتونستم بلند شم دلم
میخواست همونجا بشینم كه كنیمیتسو اومد و گفت


______________________________________________________________________________

خب دوستان اینم قسمت پنجم امیدوارم خوشتون اومده باشه نظر یادتون نره  تا قسمت بعد بای




موضوع: رمان ،
[ پنجشنبه 17 تیر 1395 ] [ 07:52 ب.ظ ] [ Linda ]