تبلیغات
شاهزاده خون اشام - عشق یعنی دیوانگی ( 4 )

عشق یعنی دیوانگی ( 4 )

                                                      سلاااااااااام به دوستای گل خودم


                  من اوووومدم با قسمت جدید


                  چون میدونم خیییییلیییی عجله


                  دارین وقتتونو نمیگیرم فقط خییییلییییی


                 زوووووووووود بپرین ادااااااااامهههههههههه
               

كم كم داشت ازشون خوشم میومد اما لیندا تو نباید خیلی ژاپن بمونی باید همین امروز و فردا بری المان وگرنه ............

تو همین فكرا بودم كه با صدای رایا به خودم اومدم

رایا : كجایی لیندا ؟ چرا همین طوری وایسادی و زل زدی به ما خوب بیا بشین پیشمون تا باهم بیش تر اشنا بشیم مگه

قرار نیست یه یك سالی ژاپن بمونی با ما بیای مدرسه ؟

من كه تازه به خودم اومده بودم نمی فهمیدم دارم چی میگم برای همین بریده بریده چرت و پرت میگفتم

  ..... چ   .... چی ؟؟؟؟ ی...ی ...یك...... سال ؟؟؟ نمی....دونم !!!!!!!! ی.... ی.....یعنی چ...چی اصلا ؟؟؟؟

همین طور داشتم چرت و پرت میگفتم كه كنیمیتسو دیگه نزاشت ادامه بدم

كنیمیتسو : لیندا ؟؟؟ حالت خوبه ؟؟؟؟ میفهمی چی میگی ؟؟؟؟؟؟

-هااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟

كنیمیتسو : میگم حالت خوبهههه ؟؟؟؟؟؟؟

- نه ! حالم خوب نیست  ببخشید من باید برم  ........ از اشنایی با تو رایا و دوستات خوش حال شدم ببخشید ولی حالم

اصلا خوب نیست و بهتره كه برم خونه ...... امید وارم بهتون خوش بگذره ....... فعلا خداحافظ  

رفتم كه با بابا و بقیه هم خداحافظی كنم كه كنیمیتسو دستمو گرفت و منو كشید و همراه خودش برد یه جای خلوت

-هیییییییییی داری چیكار میكنی دستم كنده شد اصلا منو داری كجا میبری ؟

كنیمیتسو هیچی نگفت دیگه داشت كفرم در میومد

-اهااااااییییییییییی اقای لال با توام منو كجا میبری

كنیمیتسو : الان میفهمی فقط تو همرام بیا

دیگه دلم میخواست بزنمش حالا چرا اینقدر دستمو فشار میده

-اینطوریه باااااااشههههه منم تا نگی كجا میبریم همین جا میشینم و هیچ جا نمیام

كنیمیتسو كه فكر كنم عصبانی شده بود سرم داد زد و گفت

كنیمیتسو : لیندا میخوام باهات حرف بزنم

-هووووووووف ببین كنیمیتسو من نه حالم خوبه نه حوصله ی سر و كله زدن با تو را دارم تو روخدا ولم كن بزار برم به كا رام

 برسم

كنیمیتسو : میدونی لیندا تو هیچ وقت نخواستی با من و بابا حرف بزنی تو این پنج سال یك بارم زنگ نزدی یه حالی از

من و بابا بپرسی حالا هم كه اومدی میگم میخوام باهات حرف بزنم میگی حوصله ندارم  ..........

حرفاش خیلی رو اعصابم بود برای همین با صدای خیلی بلند تر از اون سرش داد زدم و نذاشتم دیگه ادامه بده

-اره من هیچ وقت نزاشتم تو و بابا باهام حرف بزنین من تو این پنج سال یك بارم زنگ نزدم حالتونو بپرسم چون

...........

یه دفعه با حرف كنیمیتسو خفه شدم

كنیمیتسو : افرین لیندا بگو اره بگو  .... بگو من یه دختر لوس و مغرور و از خود راضی هستم كه برام مهم نیست پدرم از

دوریم داره چیكار میكنه یا برادرم كه اینقدر بهم وابسته بود و فقط من میتونستم حرف دلش را از چشماش بخونم و دوست داشت

بعد از مامان فقط با من باشه و فقط با من حرف بزنه الان مرده یا زنده البته میدونی تقصیر تو نیست تو حق داری كه این طوری

 حرف بزنی چون تو نبودی كه ببینی بابات شبا گریه میكنه و عذاب وجدان داره كه نكنه یه موقع به خاطر اونه كه دخترش از

خونه فراری شده و به بهونه ی تحصیل رفته یك كشور دیگه ( همه ی اینار و با داد و فریاد میگفت )

من كه دیگه طاقت شنیدن حرفاشو نداشتم  حرفشو قطع كردم

-سر من داااااااااااااد نزننننننننننن هركسی كه توی این دنیا میبینی به خاطر كارایی كه انجام میده دلیل دارههههه پس تو حق

نداری كه منو تحقیر كنی

كنیمیتسو : هه دلیل داری واسه كارات مثلا دلیل اینكه رفتی المان و باعث شدی بابا زجر بكشه و از همه بدتر من زجر كشیدناشو

ببینم و نتونم چیزی بگم چیه هاااااا ؟؟؟؟؟؟ نه لیندا اینا دلیل نیست اینا همش توجیحه تووووجیح (  بازهم همه ی اینار و با داد و

فریاد میگفت )

دیگه كم كم داشت گریم میگرفت اما نه من نباید گریه كنم من باید همیشه سفت و بی احساس  باشم

یه چند دقیقه سكوت تموم فضا را فرا گرفت نه من چیزی میگفتم نه اون كه یه دفعه .............

____________________________________________________________

                             نظرا بالای 50 كه میخوام خیلی زود

                                     قسمت بعدیییی را بزارم

                                     فعلاااااا باااااااییییییییی





موضوع: رمان ،
[ سه شنبه 18 خرداد 1395 ] [ 05:45 ب.ظ ] [ Linda ]