تبلیغات
شاهزاده خون اشام - عشق یعنی دیوانگی ( 2 )

عشق یعنی دیوانگی ( 2 )

بازم سلاااااام دوستای گلم من اومدم با قسمت دوم رماااان

میدونم كه همتون عجله دارید پس بدون هیچ حرفی بپرید ادامه

راستی بابت كمك هایی كه كردین

واقعا ممنون همه اسم هایی كه گفتین

قشنگ بودن منم اومدم همه اسم ها را

با هم جمع بستم و یه اسم خیلی كلی

 از توشون در اوردم و اسم رمان شد :

عشق یعنی دیوانگی


بالاخره بعد از هفت ساعت رسیدم ژاپن از هواپیما پیاده شدم و رفتم تا ساكامو تحویل بگیرم كه گوشیم زنگ خورد

-
الو ؟

بابا :  سلام دخترم خوبی ؟

-
سلام بابا ممنون شما چی شما كه باید خیلی خوب باشید

بابا : تهنه میزنی خجالت نمیكشی ؟

-
نه  من خیلی هم جدی گفتم

بابا : خیلی خب باشه حالا كی میرسی بیام دنبالت ؟

-
نمیخواهد شما بیاید دنبالم خودم یه تاكسی میگیرم و میام شما به كار های عروسیتون برسید

بابا : باشه ولی تو این پنج سال ژاپن خیلی تغییر كرده حواست باشه گم نشی

-
باشه حواسم هست فعلا

بابا : خداحافظ

گوشیمو قطع كردم و ساكامو تحویل گرفتم از فرودگاه اومدم بیرون و منتظر موندم تا یه تاكسی رد بشه همین طور منتظر بودم كه یه دفعه یه نفر محكم خورد

بهم و دوتاییمون افتادیم روی زمین

اون طرف : ااااااخ... ایییی واااایییی ببخشید واقعا معذرت میخواهم بزار كمكت كنم تا بلند شی

اون طرف دستم را گرفت و منم بلند شدم اول فكر كردم پسره اخه معمولا پسرا سر به هوا هستن و جلو پاشونو نگاه نمیكنن اما وقتی بلند شدم دیدم دختره

اون دختر : واقعا ببخشید چیزیت كه نشد

-
نه ممنون خوبم

اون دختر : ایییی واااایییی مدرسم دیر شد ببخشید من دیگه باید برم باااای

اینو گفت و  با سرعت نور دور شد منم یكم خاكی شده بودم خودم را تكوندم و منتظر موندم بالاخره یه تاكسی وایساد و منم سوار شدم بابام راست میگفت

توی این پنج سال ژاپن خیلی تغییر كرده بود خیلی قشنگ شده بود توی همین فكرا بودم كه با صدا راننده تاكسی از فكر اومدم بیرون

راننده تاكسی : ببخشید خانم رسیدیم پیاده نمیشید ؟

-
ها ؟ ا..اهان چرا ببخشید حواسم نبود بفرمایید اینم پولتون

از تاكسی پیاده شدم چه قدر كوچمون و خونمون عوض شده بود اصلا با پنج سال پیش قابل مقایسه نبود

زنگ را میزنم صد در صد بابا چند تا خدمتكار داره اگه همه عالم عوض بشن بابای من عوض شدنی نیست فكرم درست بود یه خدمتكار اومد و در را باز كرد من اون

را نشناختم اما اون منو خیلی محكم بغل كرد

اون خدمتكار : لیندا جان تویی چه قدر دلم واست تنگ شده بود خوش حالم كه تو را میبینم

-
ببخشید اما من شما را به جا نمیارم
 

اون خدمتكار : منم سوزی خدمتكار همشگی پدرت من 16 سالم بود كه به خونه ی شما اومدم اون موقع تو هشت سال داشتی

-
اهان حالا یادم اومد منم خوش حالم كه میبینمت من فكر میكردم دیگه خدمتكار بابام نیستی

سوزی : من همیشه خدمتكار باباتم من هیچ وقت اون همه لطفی كه بهم كرد را یادم نمیره ....ای وای ببخشید اصلا حواسم نبود

كه خسته ای باید یكم استراحت كنی اینقدر خوش حالم كه دارم بال در میارم  بیا تو

رفتم تو خونه مثل همیشه پنجره ها باز بودن و خونه روشن بود اتاق مامانم را دیدم خواستم برم اونجا كه سوزی گفت : درش قفل هست

-
چراااااا ؟ نكنه بابام ترسیده همسرعزیزش با دیدن اتاق مامانم ناراحت بشه ؟ ها؟

سوزی : هه نه اینطور نیست از وقتی كه تو رفتی المان پدرت بیش تر احساس تنهایی میكرد با اینكه رینكو پیشش اما میگفت لیندا تنها كسی بود كه منو یاد ایانا مینداخت

میگفت لیندا خیلی شبیه ایانا بود تا وقتی كه تواینجا بودی پدرت احساس بهتری داشت اما وقتی كه تو رفتی اصلا  حوصله حرف زدن نداشت سعی میكرد كم تر توی

خونه باشه تا یاد تو و مادرت نیوفته  برای همین در اتاق مادرت را قفل كرد كلیدشم داد به من اما گفت هیچوقت در این اتاق را باز نكنم

- اما من میخواهم برم اونجا

سوزی : اما من نمیتونم در اتاق را باز كنم

- اگه قول بدم به بابام چیزی نگم چی بازم نمیتونی ؟

سوزی : باشه لیندا من تسلیم ولی قول دادی به بابات چیزی نگیا

- باشه هیچی نمیگم فقط تو در را باز كن

سوزی در را باز كرد و منم رفتم توی اتاق هنوز هم بوی عطر مامانم توی اتاق بود عطری كه من باهاش ارامش میگیرم عطری كه همیشه و تا اخر عمرم یادم میمونه یه دفعه احساس كردم صورتم خیسه و .....

دو ساعت بعد

سوزی : لیندا نمیخوای بلند شی یك ساعت دیگه مراسم شروع میشه ها

من یه خمیازه ای كشیدم و چشمامو باز كردم یه نگاهی به ساعتم انداختم

-       خب شروع بشه من چیكار كنم ؟

سوزی : خانم باید لباس مخصوص بپوشی

-       همین لباسایی كه تنم هستن خوبن

سوزی : شوخی بسه دیگه بیا این لباسا را بپوش كه اصلا وقت نداریم خودتم خوب میدونی كه بابات نمیزاره با همین لباسا بیای اونجا

-       خیلی خب باشه

رفتم و لباسامو عوض كردم طبق معمول سوزی از دسته من حرص میخورد سوزی را خیلی دوست داشتم یه جورایی میشه گفت جای خواهر نداشتم را برام پر میكرد

یك ساعت بعد

سوزی : لیندا بدو بیا راننده اومده معطل تو هست

-       اومدم راستی سوزی اقای كنیمیتسو افتخار نمیدن با من بیان اونجا كه منم تنها نباشم

سوزی : وا اقای كنیمیتسو یعنی چی مثلا داداشت هست از كی تا حالا باهاش این طوری حرف میزنی ؟ بعدشم اصلا نمیخواهد نگران این باشی كه اونجا تنهایی امشب دوتا داداش به جمع داداشات میپیوندن و دوتا هم ابجی گیرت میاد

-       به به چه میشود

سوزی : بسه دیگه بدو برو سوار شو كه اگر دیر كنی بابات زنگ میزنه كنیمیتسو هم قبل از تو رفته

-       باشه خداحافظ


-    

____________________________________________________________________________________________________

برای قسمت بعد نظرات بالای 30 تا





موضوع: رمان ،
[ جمعه 24 مهر 1394 ] [ 09:54 ب.ظ ] [ Linda ]