تبلیغات
شاهزاده خون اشام - عشق یعنی دیوانگی ( 1 )

عشق یعنی دیوانگی ( 1 )

سلام دوستان عزیز ببخشید اگه زیاد معطل

شدید بالاخره قسمت اول رمان اومد

پس اگه میخواهید رمان را بخونید برید ادامه

اسمه رمان را دوست دارم شماها بگید خب اسمش را چیییی بزارم ؟؟ ^_^
زیییییییینگ زییییییییییییییییییینگ زییییینگ

- بله اومدم

لیزا : زود باش دیگه لیندا

در را باز كردم یه دفعه لیزا پرید تو

- وا چته

لیزا : ببخشید لیندا مجبور بودم

- باز چه دسته گلی به اب دادی ؟

لیزا : هیچی بابا وللش ایییی بابا تو چرا اماده نشدی مگه نمیدونی امروز كلاس فوق العاده داریم

- چرا میدونم اما من نمیتونم بیام

لیزا : چرااااا

- بابام دیشب زنگ زد گفت زود بیا ژاپن برای مراسم ازدواج من باید حتما باشی

لیزا : به به مامان جدید مبارك یادم باشه زنگ بزنم به بابات زن سوم گرفتنش را بهش تبریك بگم

- لیزا من اصلا حالم خوب نیست حال و حوصله شوخی هم ندارم

لیزا : اخ اخ ببخشید كاپیتان جدی حالا كی برمیگردی

- معلوم نیست شاید اینقدری بمونم كه مجبور بشم با كنیمیتسو برم مدرسه سیگاكو

لیزا : میگم توی باشگاه سیگاكو برای تنیس ثبت نام میكنی

- منم نخواهم ثبت نام كنم داداش عزیزم مجبورم میكنه

لیزا : حالا پروازت كی هست

- ساعت نه باید فرودگاه باشم

لیزا : اوه اوه پس زود باش نیم ساعت دیگه باید بری

نیم ساعت بعد ( فرودگاه )

بالاخره رسیدم فرودگاه اه چه قدر از این لحظات متنفرم نزدیك تر شدن به ژاپن حالم را بهم میزنه

وقتی فكرش را میكنم قرار هست بازم برگردم به اون خونه و به جایه مادرم یه زن دیگه را ببینم فقط دلم میخواهد بمیرم

من پنج ساله بودم كه مادرم را از دست دادم و هشت ساله بودم كه طعم نامادری و برادر های ناتنی را چشیدم

تنها خوبی كه داشت این بود كه رینكو مادر ریوما و ریوگا با من و كنیمیتسو عینه بچه های خودش رفتار میكرد

ریوگا تقریبا حس و حال من را میفهمید و میتونست منو درك كنه اما پدرم هیچ وقت نفهمید كه من چه قدر در عذاب هستم

وقتی یه زن دیگه جای مادرم هست منم به بهونه ادامه تحصیل از ده سالگی اومدم المان

چون دیگه نمیتونستم وجود یك زن دیگه را تحمل كنم و هروز با بابام جنگ كنم كه دوست ندارم به زن تو بگم مامان

واااااییی خدایا دوباره قرار هست اون روزا تكرار بشه من كه ایندفعه یا خودم را میكشم یا بابامو

_______________________________________________________________________________________________________________________

خب دوستان میدونم خیلی بد نوشتم ولی چی كار كنم به خوبی شما دوستان نمیتونم بنویسم شماها به بزرگواری خودتون ببخشید

ادامه را هم امشب میزارم برای اینكه اشتباه دیشبم را جبران كنم بازم ببخشید اگه بد شده قول میدم قسمت های بعدی بهتر بنویسم -_-




موضوع: رمان ،
[ جمعه 10 مهر 1394 ] [ 04:15 ب.ظ ] [ Linda ]